ورود کاربر

مقام معظم رهبری«مدظله العالی»: در ماه رمضان در حد توان خودمان بايد مراقبت كنيم، رفتار خودمان را تصحيح كنيم؛ فكرمان را، قولمان را، عملمان را تصحيح كنيم؛ بگرديم اشكالاتش را پيدا كنيم، آن اشكالات را برطرف كنيم. اين تصحيح در چه جهتى باشد؟ در جهت تقوا.

جمعه   19 / شهريور / 1389 |   2010 / سپتامبر / 10

 
بازگشت  نسخه چاپي 1388/08/13 مشاهده شده :  374
 


سفارش چارلي چاپلين نابغه ي سينما به دخترش


سفارش چارلي چاپلين نابغه ي سينما به دخترش

چارلي چاپلين ، هنرمند بزرگ سينما ، سينما گري است كه در آثارش به انسان ارج نهاد و فساد و تباهي را با طنز گزنده اش به باد انتقاد گرفت ، آن هنگام كه دخترش در پاريس به كار آموختن هنر اشتغال داشت ، نامه اي به او نوشت كه در حيطه ي ادبيات يكي از با ارزش ترين نوشته هاست . نوشته ي چارلي چاپلين به دخترش ، سرشار از سفارش ها و نكات هشدار دهنده به انسان عموماً و به دختران خصوصاً در باب زندگي و زيستن شرافتمندانه است كه در زير توجه تان را به آن جلب مي نمائيم .

جرالدين ؛ دخترم !

از تو دورم ، ولي يك لحظه تصوير تو از ديدگانم دور نمي شود ، اما تو كجايي ؟ در پاريس روي صحنه ي تئاتر پرشكوه شانزه ليزه ... اين را مي دانم و چنان است كه گويي در اين سكوت شبانگاهي آهنگ قدم هايت را مي شنوم . شنيده ام نقش تو دراين نمايش پر شكوه ، نقش آن دختر زيباي حاكمي است كه اسير خان تاتار شده است .

جرالدين ، در نقش ستاره باش ، بدرخش ! اما اگر فرياد تحسين آميز تماشاگران و عطر مستي آور گل هايي كه برايت آورده اند ، تو را فرصت هوشياري داد ، بنشين و نامه ام را بخوان ... من پدر تو هستم . امروز نوبت توست كه هنرنمايي كني و به اوج افتخار برسي . امروز نوبت توست كه صداي كف زدن هاي تماشاگران گاهي تو را به آسمان ها ببرد . به آسمان ها برو ، ولي گاهي هم روي زمين بيا و زندگي مردم را تماشا كن كه زندگي آنان كه با شكم گرسنه در حاليكه پاهايشان از بينوايي مي لرزد ، خود هنر نمايي است . من خود يكي از ايشان بودم .

جرالدين ؛ دخترم !

تو مرا درست نمي شناسي .در آن شب هاي بس دور ، با تو قصه ها بسيار گفتم ، اما غصه هاي خود را هرگز نگفتم . آن هم داستاني شنيدني است . داستان آن دلقك گرسنه كه درپست ترين صحنه هاي لندن آواز مي خواند و صدقه  مي گيرد ، داستان من است . من طعم گرسنگي را چشيده ام . من درد نابساماني را كشيده ام ، دخترم ! دنيايي كه تو در آن زندگي مي كني ، دنياي هنر و موسيقي است . نيمه شب ، آن هنگام كه از سالن پرشكوه تئاتر بيرون مي آيي ، آن ستايشگران ثروتمند را فراموش كن ، ولي حال آن راننده ي تاكسي را كه تو را به منزل مي رساند ، بپرس . حال زنش را بپرس و اگر پولي براي خريد لباس بچه نداشت ، مبلغي پنهاني در جيبش بگذار ...

دخترم ؛ جرالدين !

گاه و بي گاه با مترو و اتوبوس شهر را بگرد . مردم را نگاه كم . زنان بيوه و كودكان يتيم را بشناس و دست كم روزي يك بار بگو : من هم از آن ها هستم . تو واقعاً يكي از آن ها هستي ، نه بيشتر ... هنر قبل از آن كه دو بال پرواز به انسان بدهد ، اغلب دو پاي او را مي شكند ... وقتي به مرحله اي رسيدي كه خود را برتر از تماشاگران خويش بداني ، همان لحظه تئاتر را ترك كن و با تاكسي خود را به حومه ي پاريس برسان . من آن جا را خوب مي شناسم . آن جا بازيگراني همانند خويش را خواهي ديد كه از قرن ها پيش ، زيباتر و از تو ، چالاك تر از تو و هنرور تر از تو هنرنمايي مي كنند . اما در آن جا از نور خيره كننده ي نور افكن هاي تئاتر شانزه ليزه خبري نيست . نورافكن كولي ها تنها نورماه است . نگاه كن آيا بهتر از تو هنرنمايي نمي كنند ؟ اعتراف كن ، دخترم ... هميشه كسي هست كه بهتر از تو هنر نمايي كند و اين را بدان كه هرگز در خانواده ي چارلي چاپلين كسي آن قدر گستاخ نبوده است كه به يك كالسكه ران يا يك گداي كنار رودسن يا كولي هنرمند حومه ي پاريس ناسزايي بگويد ...

دخترم ؛ جرالدين !

چكي سفيد براي تو فرستادم كه هر چه دلت مي خواهد بگيري و خرج كني . ولي هر وقت خواستي دو فرانك خرج كني ، با خود بگو : سومين فرانك از آن من نيست . اين نيازمندان گمنام را اگر بخواهي همه جا خواهي يافت . اگر از پول و سكه براي تو حرف مي زنم ، براي آن است كه از نيروي فريب و افسون پول ، اين فرزند شيطان به خوبی آگاهم ... من زمان درازي بر روي ريسمان نازك و لرزان بند بازان نگران سقوط بوده ام ، اما دخترم اين حقيقت را بگويم كه مردم بر روي زمين استوار و گسترده ، بيشتر از بند بازان ريسمان نااستوار سقوط مي كنند ...

دخترم ؛ جرالدين !

پدرت با تو حرف مي زند . شايد شبي درخشش گران بهاترين الماس اين جهان تو را فريب دهد . آن شب است كه اين الماس ، آن ريسمان نااستوار زير پاي تو خواهد بود و سقوط تو حتمي است ... روزي كه چهره ي زيباي يك اشراف زاده ي بي بند و بار تو را بفريبد ، آن روز است كه بندباز ناشي خواهي بود ، بندبازان ناشي هميشه سقوط  مي كنند .

از اين رو ،دل به زر و زيور مبند ، بزرگترين الماس اين جهان آفتاب است كه خوشبختانه برگردن همه مي درخشد. اگر روزي دل به مردي آفتاب گونه بستي ، با او يكدل باش و به راستي او را دوست بدار .

دخترم !

هيچ كس و هيچ چيز ديگري را در اين جهان نمي توان يافت كه شايسته ي آن باشد كه دختري ناخن پاي خود را به خاطر آن عريان كند ... برهنگي بيماري عصر ماست . به گمان من ، تن تو بايد مال كسي باشد كه روحش را براي تو عريان كرده است .

دخترم ؛ جرالدين !

براي تو حرف هاي بسيار دارم ، ولي به موقع ديگري موكول مي كنم و با اين پيام ، نامه ام را به پايان مي رسانم :

انسان باش ، پاك دل و يك دل باش ؛ زيرا كه گرسنه بودن ، صدقه گرفتن و در فقر مردن ، هزار بار قابل تحمل تر از پست و بي عاطفه بودن است .

                                 چارلی چاپلین                                          
پدر تو

 

 

§          منبع :

آخرين تصوير چارلي /ص 79

 نظر شما درباره اين مطلب:
 
پر کردن موارد ستاره دار ضروری می باشد
* نام و نام خانوادگی:  
پست الکترونیک:  

*شرح (ماكزيمم 600 كاراكتر) :