ورود کاربر

مقام معظم رهبری«مدظله العالی»: در ماه رمضان در حد توان خودمان بايد مراقبت كنيم، رفتار خودمان را تصحيح كنيم؛ فكرمان را، قولمان را، عملمان را تصحيح كنيم؛ بگرديم اشكالاتش را پيدا كنيم، آن اشكالات را برطرف كنيم. اين تصحيح در چه جهتى باشد؟ در جهت تقوا.

سه شنبه   16 / شهريور / 1389 |   2010 / سپتامبر / 7

 
  مطالب مرتبط 

داستانهایی از دنیای دختران / دختر ره یافته

داستانهایی از دنیای دختران / دختر آزاد اندیش

بازگشت  نسخه چاپي 1388/05/11 مشاهده شده :  1329
 


داستانهایی از دنیای دختران /دختر خوش بين


دختري 19 ساله هستم . پيش از آن كه گرفتار دام شيطان شوم ،خواندن سرگذشتهاي دختران و پسران فريب خورده ، بسيار مرا ناراحت مي كرد و در دلم نسبت به آنها احساس ترحم مي كردم و آنها را افرادي لايقِ نصيحت خود مي دانستم .

در تمام دوران تحصيل چه در دبيرستان و چه پيش از آن ، هيچ نقطه ضعفي از نظر مسايل اخلاقي نداشتم . از داشتن دوست پسر و كارهايي از اين گونه اصلاً خوشم نمي آمد و هميشه هم سعي مي كردم دوستانم را كه زمينه هاي چنين انحرافاتي در آنها وجود داشت ، راهنمايي نمايم . امابعداً گرفتار بلايي شدم و فهميدم همه ي كساني كه دچار انحراف و اشتباه شده اند ، ذاتاً بي بند و بار نبوده اند ، بلكه بيشتر آنها هم مثل من بيش از حد به خودشان اطمينان داشته اند و اتفاقاً از همين نقطه ضعف بزرگ ، ضربه خورده اند .

ماجرا از پارسال شروع شد . وقتي ديپلم گرفتم و در كنكور دانشگاه قبول نشدم ، تصميم گرفتم شغلي پيدا كنم . خانواده ام با اين امر موافقت كردند ، تنها مادرم به خاطر دغدغه هايي كه نسبت به محيط كار آينده ي من داشت ، با اشتغال من موافق نبود و مي گفت :«دخترم ! كار را مي خواهي چه كار ؟بنشين درس بخوان و سال ديگر در كنكور شركت كن ،الان وضع طوري نيست كه يك دختر جوان بتواند در هر محيطي كار كند.» ولي من به خاطر همان نقطه ضعف پنهاني كه داشتم و خودم هم از عمق آن بي اطلاع بودم ، يعني اعتماد بيش از اندازه به خود ، تصميم گفتم حتماً شغلي پيدا كنم تا به اصطلاح ، متكي به خودم باشم و در آينده روي پاي خودم بايستم .

از آن زمان در جستجوي كار برآمدم . بالاخره ، روزي در صفحه آگهي روزنامه اي ، چشمم به يك آگهي افتاد كه شماره تلفن آن ، نشان از نزديكي محل آن با منزل ما مي داد . تماس گرفتم و قرار شد براي مذاكره به محل شركت بروم . برغم نصيحتهاي مادرم كه سعي مي كرد مرا از اين كار باز دارد ، رفتم . چون حقوق خوبي مي دادند ، پيگيري كردم و پس از مدت كوتاهي مشغول كار شدم . چند روز بعد اسامي دانشگاه آزاد اعلام شد و من قبول شدم ، اما چون براي تحصيل در دانشگاه پول لازم داشتم ، تصميم خود را عملي كردم .

قبولي دانشگاه فرصتي به مادرم داد تا بار ديگر خطراتي را كه در يك محيط كار مردانه مي تواند در كمين يك دختر جوان باشد ، به من گوشزد نمايد . ولي من كه استقلال و حضور در اجتماع را براي يك دختر مساوي با داشتن شغل مي دانستم و از طرفي مطمئن بودم كه قادر هستم روابط اجتماعي خود را با ديگران به گونه اي سالم تنظيم كنم ، به نصايح مادرم اصلاً توجه نكردم و بلافاصله به محل كار خود رفتم تا وارد دنياي جديدي كه به استقبالم آمده بود ، شوم .

پس از اشتغال به كار ، سعي كردم مواظب برخوردها و رفتارهاي ديگران نسبت به خودم باشم . در اين ميان يكي از همكارانم كه جواني همسن و سال خود من بود و در شركت او را «آقا فرشاد » صدا مي زدند ، هراز چندگاهي سعي مي كرد به شكلي سرِصحبت را با من باز كند ابتدا من با سردي با او برخورد مي كردم ، ولي بعدها كه مقداري رويم باز شد ، به سوالات او كاملتر جواب مي دادم . كار به جايي رسيد كه از من راجع به محل زندگي ، موقعيت و وضعيت خانوادگي ، اسم كوچك ، تحصيلات و ساير اطلاعات شخصي پرسش مي كرد و من هم ناخواسته جواب مي دادم .

كم كم احساس مي كردم فرشاد همه ي افكار مرا به خود مشغول كرده است . شبها به سخناني كه بين ما ردو بدل مي شد ، مي انديشيدم و از اين كه در برخي صحبتها ، پا را از حد معمول فراتر گذاشته بودم ، خود را سرزنش مي كردم. در اين ميان ، يكي از همكاران كه به او « زيبا خانم » مي گفتند و داراي شوهر و فرزند بود ، به شكلهاي مختلف به من نزديك مي شد و شروع به صحبت مي كرد و در بيشتر صحبتهايش ، بدون اينكه دليل خاصي عنوان كند ، راجع به «فرشاد» حرف مي زد و از منش و اخلاق و صفات نيك وي سخن مي گفت .

رفته رفته احساس كردم فرشاد دارد در دلم جا باز مي كند . هرچه مي خواستم فكرم را متوجه او نكنم ، كمتر موفق مي شدم . او هر چه جلوتر مي رفت ، خودش را بيشتر به من نزديك مي كرد . ديگر شوخيهاي لفظي بين ما امري طبيعي شده بود . روزي نبود كه چيزي براي خوردن همراه خود به شركت نياورد و هميشه هم بدون استثناء مرا دعوت مي كرد تا با او هم خوراك شوم . من هم كه حالا ديگر به دوستي با او بي ميل نبودم ، مي پذيرفتم . ولي شبها كه به محاسبه مي نشستم خودم را ملامت مي كردم و مي دانستم كه رفتن به سمت او ،خواست شيطان است ، ولي دلم آلت دست شيطان گشته بود و در اين ميان ، زيبا خانم كه همكار مشترك ما بود نيز ، مرتب با الفاظ شيطاني ، آتش بيار معركه ي عشق دروغين ما بود .

يك روز ، زيبا خانم به من پيشنهاد كرد كه براي خريد با وي بيرون بروم و من به شرط پذيرش مادرم ، قبول كردم . مادرم وقتي فهميد وي ، داراي شوهر و فرزند است ، جاي نگراني نديد و پذيرفت . فرداي آن روز وقتي به شركت رسيدم ، مستقيم پيش زيبا خانم رفتم و گفتم امروز آماده هستم تا با او به بازار بروم . اما او با بهانه كردن گرفتاري زياد كاري ، به من پيشنهاد كرد به جاي بيرون رفتن با او ، با فرشاد بيرون بروم و اضافه كرد كه قبل از آمدن من به شركت ، اين مساله را با فرشاد در ميان گذاشتم و او هم پذيرفته است ! من اول جا خوردم و رنگم پريد ،ولي خيلي زود به خودم مسلط شدم . او هم شروع كرد به ذكر محسنات و لذتهاي تفريح و گردش با يك دوست پسر و آن قدر گفت تا بالاخره راضي شدم !

ساعاتي بعد ، من و فرشاد در پشت ميز رستوران با هم گل مي گفتيم و گل مي شنيديم . حالا ديگر من به تمام معنا دوست دختر يك پسري شده بودم كه جز نام و نام خانوادگي ، هيچ چيز از او نمي دانستم . غذا كه تمام شد ، باران شروع به باريدن كرده بود . گويي تمام حوادث دست به دست هم داده بودند كه مرا تا مرز سقوط پيش ببرند . فرشاد از فرصت استفاده كرده و گفت : بهتر است در اين هواي باراني به منزل آنها كه در همان نزديكي بود ، برويم تا باران بند بيايد . ابتدا زير بار نرفتم ، ولي طبق معمول شيطان وسوسه ام كرد و با اين توجيه كه رفتن به خانه ي آنها از ماندن در زير باران بهتر است ، پذيرفتم .

وقتي به خانه ي آنها رسيدم ، متوجه شدم هيچ كس در منزل آنها نيست . اول خيلي ترسيدم و به فرشاد گفتم : من بايد زودتر به خانه بروم ، چون به مادرم گفته ام زود بر مي گردم . ولي او كه وحشت زدگي مرا از چهره ام دريافته بود ، سعي كرد مرا آرام نمايد و قول داد به محض بند آمدن باران ، خودش مرا تا نزديكي منزلمان خواهد رساند . بعد هم شروع به پذيرايي از من كرد .

پس از چند دقيقه به يكي از اتاقها رفت و من در اين فاصله كه تنها شده بودم ، ناگهان به خود آمدم و به خود نهيب زدم كه تو در يك خانه ي خلوت با يك جوان غريبه چه كار مي كني ؟ تو طبق آنچه به مادرت گفته اي ، الان بايد در كنار زيبا خانم در بازار باشي ، نه در يك منزل خالي و در كنار يك مرد جوان ! در همين فكرها بودم كه يك دفعه ديدم مشتي مجله جلوي من روي ميز ريخته شد . از همان روي جلد آن مجله ها مي شد حدس زد كه محتواي آنها چيست ، عكس هاي مستهجن روي جلد از محتواي مبتذل تر درون آن خبر مي داد . با حالتي نگران سرم را بالا آوردم و به صورت فرشاد نگاه كردم . لبخندي كه شيطان در پس آن پنهان شده بود ، بر گونه هاي فرشاد نقش بسته بود . با همان حالت شيطنت آميز گفت : تا تو نگاهي به  اينها بيندازي ، من هم قهوه درست مي كنم .

ديگر ترس و اضطراب همه ي وجودم را لبريز كرده بود و يك لحظه هم نمي توانستم آن محيط سنگين را تحمل كنم . تصميم خود را گرفته بودم و با روي گشاده به پيشنهاد او پاسخ مثبت دادم تا با خيال راحت به كارش بپردازد . به محض اينكه او به آشپزخانه رفت تا قهوه درست كند ، فوري از خانه بيرون جستم و خودم را به خيابان رساندم و خوشحال بودم كه از يك دام بزرگ گريخته ام .

شب حالم بد شد ، مادرم به بالينم آمد و چون از قبل نگران من بود ، سعي كرد بفهمد چه اتفاقي افتاده است . ولي چون تب شديدي داشتم ، متقاعد شد كه بيماري من منشا جسمي دارد و اتفاق خاصي روي نداده است . تا پاسي از شب بيدار بودم و خوابم نمي برد . صبح ، ديروقت از خواب بيدار شدم ، ديگر دلم نمي خواست به آن شركت لعنتي برگردم . لذا همان بيماري را بهانه كردم و چند روز در خانه ماندم .

روزي كه براي تسويه حساب به شركت رفتم ، دلم مي خواست چشمم به چشم آن زيبا نامِ زشت باطن و آن جوان نامرد نيفتد . راستش از ديدن آنها هراس داشتم و خوشبختانه وقتي وارد شركت شدم‌، آنها را نديدم . بعد از اينكه كارم تمام شد هنگام خروج ، از نگهبان سراغ آن دو را گرفتم . گفت : پيش از ظهر به فاصله چند دقيقه از همديگر از شركت خارج شدند . با توجه به تمام شنيده ها و حركاتي كه از آنها ديده بودم ، حدس زدم چه برنامه اي بايد باشد . به اين دليل بود كه به طرف همان رستوران لعنتي به راه افتادم . چون به آنجا رسيدم ، از پشت باجه تلفني كه جلوي رستوران بود ، تمام فضاي رستوران را از زير نگاهم گذراندم .

پشت همان ميز ، فرشاد و زيبا خانم روبروي هم نشسته بودند ،صداي خنده شان به بيرون نمي رسيد،ولي نيش هايشان تا بنا گوش باز بود . در راه بازگشت به خانه با خود مي انديشيدم چه شد كه در اين ورطه ي هولناك انحراف افتادم ؟ آيا بي توجهي به نصيحتها و تذكرات بزرگترها و بخصوص  والدين منشا اين سقوط بود ؟آيا اطمينان و اعتماد بيش از حد به خود بود ؟ آيا عدم شناخت كافي از محيط هاي كاري بسته بود ؟آيا ظاهر بيني و اعتماد به ظاهر آراسته و موقر زشت سيرتان آلوده ي اجتماع بود ؟ البته همه ي اين عوامل دست به دست هم دادند و مرا تا مرز سقوط بردند ، ولي خداوند مرا حفظ كرد . پاسخ به اين سوال كه به پاس كدام فضيلت ، خداوند رحيم مرا از آستانه ي ورود به يك رسوايي بزرگ نجات داد ، اندكي سخت بود . با كمي تامل دريافتم چشمان هميشه نگران مادر و دعاهاي خير او ، باران رحمت خداوندي را بر من نازل كرد تا پيوسته شكرگزار نعمت بزرگي چون مادر و كانون پرمحبتي مانند محيط امن خانه و خانواده باشم .

آري ، دوستان من ! شما كه مي خواهيد عفيف و پاك زندگي كنيد ،هوشيار باشيد . اهريمنان و شيطان صفتان آلوده ، در اين دنياي وانفسا، همه جا در كمين عفت و پاكدامني شما نشسته اند تا با اندك غفلتي از جانب شما ، هستي تان را تباه و حرام كنند و براي هميشه لكه ي ننگي بر دامان شما بگذارند ...!

 نظر شما درباره اين مطلب:
 
پر کردن موارد ستاره دار ضروری می باشد
* نام و نام خانوادگی:  
پست الکترونیک:  

*شرح (ماكزيمم 600 كاراكتر) :